قهرمان ميرزا عين السلطنه
909
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
گرفت . كفش زنها هميشه دانهاى يك قران بود بعد « ارسى پاشنه خوابيده » درآمد ، دانهاى دو هزار . بعد « پاشنه نخواب » شد دانهاى سه هزار ، حالا كفش كمتر از دانهاى دو تومان و سه تومان نمىپوشند . چرم برقى دوخت فرنگى بايد باشد . به اين واسطه تمام مردم فقير و بىچيز [ شدهاند ] . صنعت و تجارتى هم ميانه نيست كه رفع فقر و گدائى را بكند . پول ولايت ما آنچه هم از زمين عمل مىآيد پول مىشود ، به فرنگ رفته در عوض از همين چيزها و چيزهاى ديگر مىآيد ، به دو مقابل و سه مقابل قيمت . پنبه را از ما خروارى چهل تومان مىخرند و يك سير آن را با جزئى گلابتون بدل كه تمامش مس است ذرعى چهل تومان مىدهند و قس على هذا . كدامش را بنويسيم . اين هم پول ولايت ما . راه معامله تماما مسدود شده . ترس ظهير السلطنه و هيكل نصر الملك خانهء محمد ميرزا رفتم ، اتفاقا « 1 » خانهء ظهير السلطنه پسر عضد الملك رفتيم . محمد ميرزا دو دانه هيكل قورباغه و لاكپشت از دكان فرنگى خريده بود همراه برد . گفت براى ظهير السلطنه خريد كردهام . داخل اطاق شديم يك مرتبه نشان داد . ظهير - السلطنه فرار كرد . به حالت خيلى غريبى به اطاق ديگر [ رفت ] و ضعف كرد دو ساعت بعد حال آمد . به هزار التماس و قسم كه آنها را بردند اين اطاق آمد . معلوم شد از قورباغه و سنگپشت بشدتى مىترسد كه اگر شكل آنها را در كتاب ملاحظه كند ضعف و غش مىكند . محمد ميرزا مسبوق بود و براى خوشمزگى اين كار را كرد . به اصرار چند دست تخته با ظهير السلطنه بازى كرد . يك كفش و يك كيف كاغذ برد . هردو غلط و بد بازى مىكنند . نصر الملك هم آمد ما شاء الله خيلى خوش تركيب است . . . « 2 » دو وجب از من كوتاهتر . گردن هيچ ندارد . شكم و تنه بسيار گنده دستها كوتاه [ است ] چيز غريبى است . دختر عضد الملك را گرفته . دختره شب اول وحشت كرده و هرچه كردند داخل اطاق نشده و در يك بستر نخوابيد . مىگويد اين ديو كوچكه چيست كه نصيب من شده . ساعت هشت منزل رفتم . خبر آوردند كه خداوند دخترى به تولوى خان عطا فرمود . خداوند قدمش را مبارك و ميمون كند . در زير سايهء حضرت و الا و نواب عليه به سن پيرى برسد . دوشنبه غرهء شوال - روزى است مبارك الحمد لله و المنه رمضان را به خوبى و خوشى به آخر رسانديم . بدبخت كسى كه روزهها را خورد . خيلى خوش گذشت ، برعكس سال گذشته . همه شب مهمانى و صحبت داشتيم . روزها كوتاه [ و ] هوا خنك [ بود ] .
--> ( 1 ) - يعنى با اتفاق . ( 2 ) - نقطهچين در اصل است .